تو مهر قبول کربلايي 1
زهراي بتول کربلايي زینب
اي وارث نهضت حسين بن علي
در شام، رسول کربلايي زینب

ای آینه عصمت زهرا! زینب
در صبر و وفا بدون همتا! زینب
تو محرم رازهای مولا بودی
چون فاطمه ای ام ابیها! زینب

خورشيد نجابت و ادب یا زینب
با فضل و وقار، منتجب یا زینب
در اوج شکوه مثل کوهی بانو
هستی تو عقيلة العرب! یا زینب

استوری 1 حضرت زینب جدید
بر آل عبا تو نور عيني زینب
تو پشت و پناه عالميني زینب
در فضل و شرافتت همين بس باشد
اينکه تو شريکة الحسيني زینب

چشمش گریست دشت به آتش کشیده را
بی تـاب گشت ســـــرخی حلـــق بریده راآرام بر لبــــان عطشـــناک بوســـــــه زد
در بر گرفـت قامـــــــت در خون تپیــــده رازینب ! عمود خیـــمه عالم شکسته شد
وقتی که کوفه بر تو فرو بســـت دیده رازینب ! به گوشه گوشه صحرا صبور باش
گلهای نوشکفتـــــه از شاخه چیـــده راپیراهنــــی که بوی حسین تو می دهد
زینب ! صبـــــور باش دو دست بریـده راآنک بگو به پســـــتی و نامردمـــی بگو
آن سینه سرخهای به مقصد رسیده رازینب بگو به پستــــی و نامردمـی بگو
این گرگــــهای وحشی یوسف دریده رازینب بگو که از پس این شام می رسد
یک دست مهـــربان که بر آرد سپیده را

بیابانی سراسر نیزه و تو...
دلم می رفت با هر نیزه و تو...
سفر کردیم با هم عمه زینب!
من و داغ و سر بر نیزه و تو...

در صحنه با شکوه عاشورایی
در بارش تیغ و غربت و تنهایی
با قافله ای که رنج با خود می برد
والله ندیده ام به جر زیبایی

حالا كه غیر از چشم های تر نداری
تنهای تنها ماندی و یاور نداری
بگذار تا زینب لباس رزم پوشد
تا كه نگوید دشمنت لشگر نداری
من آب می آرم 1 اهل خیمه
دیگر نگو آقا كه آب آور نداری
بگذار لخته خون ز لب هایت بگیرم
آخر مگر ای نازنین خواهر نداری
تعبیر كن خواب مرا ای یوسف من
حالا كه غیر از چشم های تر نداری
می آیم امشب بهر دیدارت به گودال
هر چند دیر است و دیگر سر نداری

اسطوره ی صبر و استقامت زینب
مفهوم تقدس و کرامت زینب
با یاری عدل تا ابد احیا کرد
توحید و نبوت و امامت زینب

چه احساس عجیبی داره زینب
عجب امن یجیبی داره زینب
ز روزی که قمر از دست داده
عجب شام غریبی داره زینب

آن روح زلال و صیقلی زینب بود
آیینه ی غیرت علی زینب بود
هر چند امام و مقتدا بود حسین
پیغمبر کربلا ولی زینب بود

سرشارترین شعر خدایی؛ زینب
اسطورۀ طاقت و حیایی؛ زینب
تو زینت نقطههای بسمالله وُ
تفسیر فصیح کربلایی؛ زینب

چون قافله ی عشق رسیدند زراه
برتربت شاه دین بصد ناله و آه
زینب به سر قبر برادر می گفت
لاحول ولا قوه الا باالله

کم کم غروب واقعه از راه می رسید
یک زن میان دشت سراسیمه می دوید
این خیمه ها نبود که آتش گرفته بود
آتش میان سینه ی او شعله می کشید
راهی نمانده بود برایش به غیر صبر
باید دل از عزیز سفر کرده می برید؛
مردی که رفت و از سر نی حسّ بودنش
قطره به قطره سرخ و غریبانه می چکید
آن مرد رفت و واقعه را دست زن سپرد
باید حماسه پشت حماسه می آفرید

دل گرفتار بلاي زينب است
تا قيامت مبتلاي زينب است
او خودش ثاراللهي در پرده است
پس خدا هم خونبهايِ زينب است

براي بارش رحمت خدا خدا كافي ست
براي عشق و جنون شهر كربلا كافي ست
براي بي خردان زرق و برق اين عالم
غبار چادر زينب براي ما كافي ست

در قلب پر از خون تو غم می ماند
زینب تویی و باز عَلم می ماند
نوری که تمام چهره ات را پوشاند
امروز محافظ حرم می ماند

تو سر نداری، من سرِ رفتن ندارم
ماندی به رویِ خاك و عالم كربلا شد
بندِ دلم بودی و هر بندِ تن تو
انگار جایِ گندم ری آسیا شد
بی دردسر سرگرم سر بود و نشست و
آن قدر دست و پا زدی تا اینكه پا شد
یكبار بوسیدم گلویت را چگونه...
...جایِ همان بوسه دوازده ضربه جا شد
زینب زمین خورده ولی تو سنگ خوردی
این زخم ها از ضربه های بی هوا شد
آتش میان خیمه ی عباس افتاد
دستی كنار معجر من بی حیا شد
تو سر نداری دخترت معجر ندارد
یعنی بریدند و كشیدند و جدا شد

به روی دل، غم و داغ تو را گذاشته ام
به روی شانه ی خود كربلا گذاشته ام
برای آن كه مرا غُصه ی تو پیر كند
به روی كُلِّ جوانیم پا گذاشته ام
برای آن كه بگویم هنوز فكر توام
ببین كه پیرهنت را كجا گذاشته ام
شكسته تر شده این دل، دل بدون حسین
شكسته تر شده هر چه دوا گذاشته ام
اگر بناست ببینی مرا بیا گودال
که خویش را لب گودال جا گذاشته ام
هنوز خون گلوی تو رنگ موی من است
گمان مبر كه به مویم حنا گذاشته ام
نشد اگر چه تنت را كفن كنم اما
هنوز هم كفنت را سوا گذاشته ام

ای آیه های فجرِ من از آسمان بگو
از زخمِ بی شماره ات ای بی نشان بگو
معراجِ ارجعی تو در خون چه سان گذشت
در ازدحامِ آن همه تیغ و سنان بگو
من شرح می دهم غمِ تاراجِ خیمه را
از خنجرِ شقاوت و این ساربان بگو
سرداده اند قهقه وقتی كه خواندمت
از حنجرِ شكسته ات این بار جان بگو
دارند می برند در این عصرِ بدرقه
پشتِ سرِ مسافرِ كوفه اذان بگو
اوّل زنِ اسیرِ بنی 1ی شدم
تا انتهای رفتنِ در ریسمان بگو
عباسِ غیرتی من از نیزه پاسخی
بر طعنه های حرمله ی بد دهان بگو
قامت ببند و ماهِ شب تارِ من بمان
در كوچه های زجر هوادارِ من بمان

اشكِ فراق چشمِ ترم را گرفته است
خنجر كشیده غم جگرم را گرفته است
از تو بگو چگونه خداحافظی كنم؟
بُغضی گلویِ نوحه گرم را گرفته است
ترسم كه پای دختر تو لِه شود در این
زنجیرها كه پای حرم را گرفته است
از خیمه های سوخته هر قدر مانده است
چادر كه رفته روی سرم را گرفته است
نیزه ز نبشِ قبرِ كسی حرف می زند
ناله وجودِ شعله ورم را گرفته است
هفده سرِ به نیزه مرا اوج می دهد
حالا كه كعبِ نیزه پَرم را گرفته است
اینان كه دورِ آینه دیوار می كِشند
از تازیانه ها چقدر كار می كِشند

گمان نمی كنم این روح پیكرم باشد
تنی كه مثله شده در برابرم باشد
بدن بدن كیست این چنین شده است؟
اگر خدای نكرده برادرم باشد ...!
فدای خواهر مظلومه ای كه نالان گفت
كنار كشته ی گودال مو پریشان گفت
گمان نمی كنم این زیر نیزه افتاده
حسین فاطمه یعنی برادرم باشد
تو را خدا بگذارید بوسه اش بزنم
كه قول می دهم این بار بار آخرم باشد
كفن كه نیست عبا نیست، بوریا هم نیست؟
بد است بی كفن این مرد محترم باشد
برای آن كه روی پیكرش بیندازم
نمی شود بگذارید معجرم باشد؟

ته گودال پیکری مانده؟
که بگوییم برادری مانده؟
گفت بهتر که از جلو نبرید
بی گمان راه بهتری مانده
چقدر نامرتبت کردند
پیکری نیست پیکری مانده
چقدر غارت تو طول کشید
یک نفر رفته دیگری مانده
تازه این سهم تا کوفه است
از تن تو اگر سری مانده
گر چه بیرون کشیدم از بدنت
ولی این تیر آخری مانده
فرضم این است پیرهن داری
با همین فرض! معجری مانده
نه عقیق برادری... حتی
نه طلاهای خواهری مانده
منبع:
https://delbaraneh.com/photo-gallery/story-of-hazrat-zainabs-death/
برچسب:
نویسنده: امیر قنبری